تبليغاتX
ساحل نشــــــــــین اشــک

به نام آنکه خدمت را بنا کرد من را در قربت فنای این روزگار کرد


یه نیمکت تنها گوشه ء نقاشی خدا


نگاه خیره من به آن


حسرت به ثانیه هایی که گذشتند 


یک خنده یک گریه دوماه ماتم و افسوس


صدای گرم یک فرشته از گوشی باجه تلفن همگانی یک پادگان


قربت تنهایی ...


یک ستاره در تک ستاره آسمان من همدم و همدردم شده


صدای بچه های یک گردان یکی رقاص و یکی پولدار و یکی خطاط و 


یکی شاعر و یکی گند لات محل شده ...


صدای آرامش های گراز های شب


قرص آرامش بخش شب پادگان شده


شب ها واکس زدن پوتین و صبح ها آنکارد تخت بلای جون بچه ها شده ...


یکی دنبال مرخصی دیگری دنبال یک نخ سیگار می گرده


یکی یک گوشه تنها نشسته معلوم نیست الان به چی دل بسته ...


یکی خسته از روزها به دنبال یک روز دیگر می گرده


یکی به غم میخنده تا غم یک وقت به خنده نخنده ...


یکی دلش به خونه دیگری تو این جا به صد دل دل می بنده


یکی غذاش شده بوفه ء پادگان همبرگر و  سوسیس و کالباس


آخه غذای پادگان هنوز نذاشته جلوت می گنده


خط به خط شدن و از جلو نظام خبر دار شدن


کار هروزمون شده ...


خسته شدیم ولی ما یه مردیم ...



سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 |

به نام آنکه اشک را آفرید تا سر زمین وداع آتش بگیرد



بالاخره آموزشی به پایان رسید خودشناسی ،حق شناسی ، ادب ،احترام

خواری ، تنهایی غربت ، بی کسی ،و تک تک ثانیه هایی که می گذرند و

کسی قدر آنها نمی داند .

سکوت ، کم غذایی ، کم خوابی ، سه رکن اصلی خدمت است .

در خود گم شدن و همه و همه و در آخر خود را پیدا کردن 

سربازی همین است مهربان من .آدم به مرور زمان تغییر می کند

اخلاق رفتار و همه و همه عوض می شوند.

ولی عشق را نمی توانیم تغییر دهیم و کسی را نمی توانیم جایگزین قرار بدهیم .

سربازی مساوی است با زندگی در شرایط سخت

قدر زندگی را دانستن ٱموزشی یعنی غرورت را زیر پا لگد مال کردن

انواع انسان ها با شخصیت مختلف و جور واجور دیدن از یک شخصیت به چندین شخصیت  تبدیل شدن

ٱدم های ساده زرنگ و وانسان های زرنگ هفت خط روزگار شدن سربازی یعنی مرد شدن

عزیزم صدای پشت باجه ء تلفن همگانیت آرامشی به من هدیه کرد .

که انگار خدمت بهترین دوران زندگی من است

زمان دیر می گذشت و من از آن روز به بعد زمان را گم کرده ام .

و آرامش تو بهترین هدیه برای قلب من بود

و از خدای مهربون برایت بهترین آرامش را خواستارم

آرامش دهنده ء قلب من روزت مبارک .



جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |

به نام خدایی که ثانیه هایش ارزش بسیار دارد

پس بیاییم قدر این ثانیه ها را بدانیم


ببین از کجا میام  که هنوز مسافرم 


که هنوز نیومده هوایی شدم می خوام برم


ببین به چی دل بستم که از همه دل کندم


که کل دنیام غمه ببین چطوری به دنیا می خندم 


رو سیاهم که هنوز از تو خیلی دورم


مهربونی با من اما من انگار کورم


ببخش اگه دور از تو تو به من نزدیکی


دلم و می بینی حتی تو تاریکی


گم شدم تو روزهام تو منو پیدا کن


بیا کنار من باش دلم و اروم کن.


گم شدم تو روزهام تو منو پیدا کن ...



گاه گاهی دلم می گیرد حتی از خودم


بی آنکه بدانم چگونه شب را صبح و صبح را شب میکنم 


با کلمات بازی میکنم و در آن گم می شوم


و کسی نخواهد فهمید وکسی نخواهد دانست


که پشت این چهره خندان چه غمی پنهان است


لحظه به لحظه می خندم و می گذر این ثانیه ها


دست به قلم می شوم و برای خودم بی انکه کسی بداند


در تنهایی خود درد و دل میکنم


در غربتم غروب دلگیری دارد اینجا اما تو به من نزدیکی 


شب ها ستاره ها پشت ابرها پنهان شده اند 


واشک خدا نیز  از آسمان به زمین می چکد


انگار خدا نیز مثل من در اینجا دلگیر است 


خدایا گریه نکن گریه میکنم ما




شنبه پنجم فروردین 1391 |

به نامه خدایی که همیشه سجده به خاکش آرامش قلب من است

سلام

سلام به همهء کسانی که همیشه همدم و غمخوار من بودند

 

سپاسگزارم که در این مدت همیار من بودید ...

 

زمان گذشت .ثانیه هایش جوانی های من را به پیری رساندند

 

وتو را جوان جوان تر و من در جوانی پیر کردند و این دسته خودم نبود .

 

از روزی که با تو اشنا شدم خیلی چیز ها از تو یاد گرفتم

 

از تو یاد گرفتم که چطور خودم را پشت  نقاب خنده پنهان کنم .

 

چطوری یکی و دوست داشته باشم که چطور آروم باشم

 

یادگرفتم با تو به آرامش رسیدن خیلی خوبه یاذ گرفتم

 

در کنار تو به اوج آسمان ها رسیدن زیباست

 

یاد گرفتم که چطور با قاب عکست چشمات بخواب برم

 

بالش زیر سرم  به قطره اشک های چشم من عادت کرده است

 

شب به سحر رسیده  است و من هنوز به قلم به دستم

 

همه خوابند من بیدارشب زنده داری عالمی دارد

 

زمان در گذشت و من در سفرم در سفری

 

که سختی های بسیاری به همراه دارد  

 

در سفری که همه با هم تنبیه و یکی تشویق می شود

 

میدونم خیلی سخته ولی شاید خودم را آنجا پیدا کنم

 

حسم میگه خانومه خونه شدی ولی نمی دونم چرا دلشوره دارم ...

 

نگرانتم دسته خودم نیست باورکن نمی دونم چرا من فردا ساعت شش اعزامم .

 

بایذ برم ترمینال دیگه تا دو ماه نیستم خود از فردای خودم خبر ندارم

 

و از تو ذور و دورتر می شوم من گم می شوم تا شاید تو مرا پیدا کنی ...

 

امروز که به خانه می آمدم یک شاخه گل نرگس به همرا خود به خانه آوردم .

 

تا آن شاخه گل من را ببیند حال و روزم را بداند  ودر کم کند .

 

بوی گل های نرگس فضای اتاقم را پر کرده است حس خوبیه

 

انگار مثل همان روز ها کنارم هستی ولی حیف که

 

این شاخه گل ها چند روزی مهمان دلگرم من نیستند  

 

سنگینی غم نبودنت کمرم و خم کرده .

 

همه میگن خوشی زیر دلت زده آخه تو چه غمی داری

 

من می خندم و میگم غم چیه بابا تو فکرم

 

میگه نگران نباش یا خودش میاد یا نامه اش

 

من مثل همیشه با یک  لبخند بحث و عوض می کنم میگم راستی چه خبر .

 

به همین راحتی ... بحث عوض شد بی آنکه کسی بداند .

 

می دونی خوشحالم از اینکه خوشحالی خوشحالم که می خندی

 

خوشحالم از اینکه با دیگری شادی خوشحالم از اینکه همدیگر و دارین

 

خوشحالم از اینکه در دلت هیچ غم و غصه ای نداری

 

خوشحالم از اینکه غصه تو دلت مرده خوشحالم از اینکه همیشه لبخند به لب داری

 

خوشحالم که به پای هم دارین مسیر خوشبختی و متر می کنین

 

خدایا شکرت که تنش سالمه خدایا شکرت که خوشبخته

 

خدایا شکرت که آرزوم داره می خنده

 

خدایا شکرت که  لبخند به لب داره خدایا شکرت .

 

خدایا سال جدید آغاز میشه ومن نیستم

 

 خدایا مواظبش باش نذار قند تودلش آب بشه

 

آحه من دوستش دارم خیلی دوستش دارم نذار یکوقت تنها بمونه

 

اون خبر نداره که که من دوستش دارم نمیدونم به کی بگم من غیر تو کسی ندارم خدا .

 

تواین سال جدید سال خوبی و براش آرزو دارم

 

خداجونم ارزوم وبرآورده کن

 



جمعه نوزدهم اسفند 1390 |

به نامه خدا


چند روزیست دلم گرفته نمی دانم از چی برای چی


سرگردونم آروم و قرار ندارم


استرس دارم نمی دانم چرا 


ساعت ها و دقیقه هایش در گذرند


سکوت می کنم دلشور دارم هیچ کس حس و حالم را نمی داند


می خندم و خود را پشت نقاب خنده پنهان می کنم


بی قرارم من خدایا به فریادم برس


چند روزیست قلم بر میدارم تا شروع به نوشتن کنم


ولی دستانم توان نوشتن ندارند


دل تنگم من دل تنگ کسی که


در نبودش شب را صبح و صبح را شب می کنم


غریب من چه روز گار غریبیست


نخ به نخ از پاکت سیگار سیگار تمام می کنم 


بی تابم من به قاب عکست را که نگاه می کنم


چشمانم را که به چشمانت می دوزم


آسمان بالای سرم سیاه می شود


پل های پشت سرم خراب


حس بدی دارم قلم را در دستانم گم می کنم


این چه حسی است نمی دانم نگرانم


صدای تیک تاک مثل پتک به سرم می خورد


اتاق تاریک است و من زیر نور مهتاب


یک کاغذ سفید با چند حرف دل پر می کنم


بی قرارم نگرانم دلشور دارم کمک کن نمیدونم چرا


حالم اصلا"دست خودم نیست کمک کن .



سه شنبه نهم اسفند 1390 |

به نام خدایی نامش آرامش قلب من است


من گمشده ء زشهر خویشم


کس ندارم در این شهر من دیوانهء خویشم


من دورم ز این شهر لیلی ز من دورتر


غمگینم من غمگین تر از داستان های هزار و یک شب


لیلی در دوری ما چهره خندان دارد که مپرس


از قصهء گریه و ماتم ما خبر ندارد که مپرس


آرزوی دل من خوشبختی اوست


هر چه دارم و ندارم نزد او مال اوست


از جان گذشتم در این دیار غربت


همه از ما گذشتن چه روزگار غریب است این غربت



سه شنبه دوم اسفند 1390 |
دوباره شب شد و باز ستاره ها تو آسمان خدا نقش بسته اند


سکوت شب صدای جیرجیرک با تیک تیک ساعت هم آواشده است 


زدن بارون به شیشه مثل انگشت فرشته با یک فنجون قهوه گرم همبازی دل شده است


یک خاطره از گذشته یک قطره اشک روی یک تیکه کاغذ


افسوس ویاءس و ناامیدی را در دل باور کرده است


یک آه و حسرت به گذشته من را در خواب امروز فرورفته است


بازی حکم دل است خال های بالای تو من را کوت کرده است


شاخه گل رزی در دستم دسته خودم نبود نمیدانم چرا پرپر شده است


یک موسیقی در خلوت شب با چکه چکه کردن بارون نمیدانم چرا دل من را خون کرده است


یک نقاب خنده که پشت  یک چهره ءپر از قطره های بارون دل دیگران رو شاد کرده است


یک شمع که از شدت خیره شدن به آن از خجالت آب شده است


یک لبخند توی یک قاب عکس فکرکنم حرف دل من را باور کرده است


یک ماه که نور مهتابش چشم و دلم را روشن کرده است


عشق روز عشق که داغ دلم را تازه کرده است


یک کافی شاپ پر از صدای خنده تصویر عشق را برای من تداعی کرده است


یک صندلی خالی در این دنیا و در طرف دیگرصندلی عشقت را پر کرده است


وتبریک یک نفر به دیگری که جای او در قلبش به جای من پر کرده است






سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 |
به نامه خدایی که بازی روزگارش همچو شطرنج است

من گم می شوم تو پیدا می شوی 

من چشم می گزارم تو پنهان می شوی

من محاکمه می شوم وتو برای من حکم میکنی

من از صفحهء روز گار محو می شوم تو باران می شوی

من با یک نگاه محو نگاه تو شدم تو محبوب قلب من میشوی

من در گذشته خود جامانده ام تو به آینده ء خود می نگری

من از دوری تو می گریستم تو در دوری من می خندی

من آسمان می شود تو ستاره شبهای من می شوی

من با تو بازی می کنم و تو پرنسس زمانه می شوی

من رخم را در مقابل رخ تو قرار می دهم و تو رخ ماهت را به رخ من می کشی

تو به من کیش میدهی و من مات تو در این بازی می مانم



سه شنبه بیستم دی 1390 |
به نامه خدایی که سرنوشت و تقدیر
در دست اوست

با قلم درد و دل کردم کاغذ حرف های من را به جان خرید

با رویا و خیال همبازی شدم و امروز را به دیروز باختم

با سیگار رفیق شدم تا تنهاییم را در کنار او فراموش کنم

سیگار را روشن می کردم خاکستر می شد

و از آن فیلتر سیگار در جا سیگاری به جا می ماند

یک قاب عکس که چشمانم به یک عکس یادگاری

همیشه دوخته بود

با آن می خندیدم زیرا همیشه لبخند به لب داشت

با آن می گریستم  واو خیره به من همچنان لبخند به لب داشت

چه روز گار غریبیست با آن یادگاری یک سال زندگی کردم

بی آنکه آن خبر داشته باشد

پشت نقاب خنده یکسال همبازی دل شدم

ولی کسی از گریه ها من خبر نداشت

زندگی ام شده از قهوه تلخ تر

ومن همچو فرهاد شدم و نگاهم را همچو فرهاد می کنم

تا همه چیز را شیرین ببینم

سرنوشت , تقدیر ,همه و همه دست در دست هم دادند

تا بازی روزگار رقم بخورد

آرزوی من خوشبختی توست

گرچه نوشته های من در خواب بود ولی برای تو بود

حس من از کینه و انتقام نبود حرف دل بود

دلم پاک بود ولی سرنوشت من را دست خوش خود قرار داد

ومن همچو شمع آب شدم

خوشحالم که در نبودم و نبودت تمام روزها در کنارم هستی

حس می کنم بامن در کنار من هستی

با تو زندگی میکنم ببخش اگر خوبم اگر بد هستم

تو نیستی و من یکسال باتو  تمامه سالروز ها

سالگرد ها عیدها را باتو جشن گرفتم

و از این بابت از تو سپاسگزارم

که در خیال در کنارم بودی

دوستدار همیشگی تو

علیرضا




سه شنبه سیزدهم دی 1390 |
به نامه خدایی که قلم را برای احساس
دل افرید


یک سال نوشتم از سر نوشتم

با یک قلم برای عشقم

یک سال نوشتم روی یک تیکه کاغذ پاره

که جز دل چیز نداشتم که اونو به پات گذاشتم

هر جا رفتم با تو بودم هر چه داشتم به پات گذاشتم

واین بود تقدیر و سرنوشتم

یک سال برات از سر نوشت نوشتم

که من تصویری از عشقم

ولی کسی عشق من و باور نکرد

یکسال با خنده هایت گریستم

ولی کسی یادم نکرد

ثانیه ها نیز گذشتند

دقیقه ها نیز به من رحم نکردند

غریب شهر قصه ها شدم

قسم به اون خدایی که تو می پرستی

همون چیزی که تو می خواستی شدم

تو این رسم عاشقی از عاشقی خسته شدم

نوشتم نوشته هام صدا نداشت

گریستم ولی کسی خبر نداشت

عاشق بودم برای خودم بودم

ولی تو  این مدت کسی خبر نداشت 

حرف دل و باسوز و آه نوشتم

ولی لیلی من خبر نداشت

من فقط تصویری از عشق بود

ولی کسی باور نداشت

خندیدم ولی کسی از گزیه ء من خبر نداشت

با خیال و رویا با لیلی خودم زندگی کردم

حس می کردم کنارمه به فکرمه  به یادمه

ولی همش یه خواب بود یه خواب

اون از عشق من تو این یکسال خبرنداشت

شدم مجنون قصه

لیلی از این قصه خبر نداشت

و یازده آذر شب تولدم بود

تو تنهایی با بی کسی تو غربت تولدم رو جشن گرفتم

ولی اون این روز رو به یاد نداشت ...



سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 |

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود